به من تکیه کن ! من تمام هستی ام را دامنی میکنم تا تو سرت را بر آن بنهی ! تمام روحم را آغوش میسازم تا تو در آن از هراس بیاسایی ! تمام نیرویی را که در دوس داشتن دارم ، دستی میکنم تا چهره و گیسویت را نوازش کند ! تمام بودن خود را زانویی میکنم تا بر آن به خواب روی ! خود را ، تمام خود را به تو میسپارم تا هرچه بخواهی از آن بیاشامی ، از آن برگیری ، هرچه بخواهی از آن بسازی ، هرگونه بخواهی ، باشم ! از این لحظه مرا داشته باش...
دفترهای خاکستری
ایمان ، احساس ، اندیشه
دکتر علی شریعتی

  • دوست داشتم گوشه ای بنشینم
    و به گوشه ای از این آسمان بنگرم
    و به نگریستن ادامه دهم
    تا آن گاه که خداوند جان مرا بستاند، بمیرم
    اما چه کنم باز هم چون او مامور بودم که
    با خلق درآمیزم
    و با جمع، زندگی به سر برم
    دکترعلی شریعتی
  • با نوک انگشت کوچکش پلک های بسته ام را گشود.
    نگاهم ، بی تردید ، به سوی او پر گشود. در او آمیخت. سیراب شدم ، جان گرفتم ، با مهربانی دستهایش، بازویم را گرفت.
    کمکم کرد. برخاستم. او همچنان در من می نگریست ، من همچنان در او می نگریستم.
    گوئی از یک بیماری مرگبار، از زیر یک آوار، رها شده ام. خستگی قرن های سنگین و بسیار را ناگهان یکجا بر دوشهای دلم می کشم. او همچنان با بازوان ترد و شکننده اش که دو محبت مجسم اند مرا گرفته است. گویی بیمار رنجوری را می برد.
    گاه می افتم ، گاه می ایستم ، گاه می هراسم ، گاه تردید می کنم ، گاه دلم هوای بازگشت می کند، گاه ...
    اما او همچنان ، با گامهائی که نه سست می شود و نه تردید را می شناسد می رود و مرا نیز همچون سایه خویش با خود می کشد. نمی دانم به کجا؟
    اما هر چه نزدیک تر می شویم ، وحشت در دلم غوغائی بیشتر دارد. هر چه پیشتر می رویم هوای بازگشت در من بیشتر می شود. اما ، او گوئی مامور است. رسالتی غیبی چنان نیرومندش کرده است که هیچ نبایستی را در پیش پای رفتنش نمی بیند.
    « دکتر علی شریعتی »
    هبوط ، ص۷۶

  • تو می‌دانی که من هرگز به خود نیندیشیدم، تو می‌دانی و همه می‌دانند که من حیاتم، هوایم، همه خواسته‌هایم به خاطر تو و سرنوشت تو و آزادی تو بوده است. تو می‌دانی و همه می‌دانند که هرگز به خاطر سود خود گامی برنداشته‌ام، از ترس خلافت تشیعم را از یاد نبرده‌ام. تو می‌دانی و همه می‌دانند که نه ترسویم نه سودجو! تو می‌دانی و همه می‌دانند که من سراپایم مملو از عشق به تو و آزادی تو و سلامت تو بوده است، و هست و خواهد بود. تو می‌دانی و همه می‌دانند که دلم غرق دوست داشتن تو و ایمان داشتن تو است. تو می‌دانی و همه می‌دانند که من خودم را فدای تو کرده ام و فدای تو می‌کنم که ایمانم تویی و عشقم تویی و امیدم تویی و معنی حیاتم تویی و جز تو زندگی برایم رنگ و بویی ندارد. طمعی ندارد. تو می‌دانی و همه می‌دانند که شکنجه دیدن به خاطر تو، زندان کشیدن برای تو و رنج کشیدن به پای تو تنها لذت بزرگ من است. از شادی تو است که من در دل می‌خندم. از امید رهایی توست که برق امید در چشمان خسته‌ام می‌درخشد، و از خوشبختی تو است که هوای پاک سعادت را در ریه‌هایم احساس می‌کنم. واسلام
    دکتر علی شریع
    به آنکه اعتراض می‌کند که چرا دانشجویان دست می‌زنند و صلوات نمی‌فرستند می‌گویم: صلوات نفرستادن جوانان گناه توست. چرا که خود می‌دانی صلوات را به چه صورتی درآورده‌ای و برایش چه مصرف‌هایی درست کردی.
    یکی اینکه تا شخصیت گنده‌ای وارد مجلس شده صلوات فرستادی. مصرف دیگرش حرکت تابوت و جنازه است در میان زندگان، مصارف دیگرش هو کردن یک سخنران، پایین کشیدن یک منبری و
    مسخره کردن کسی. این‌هاست مصارفی که تو برای صلوات ساخته‌ای.
    تو هرگز به دست بوسیدن اعتراض نکردی حالا به دست زدن اعتراض می‌کنی

  •  

    چه زبانی صادق تر و زلال تر و بی ریاتر از زبانی که کلماتش نه لفظ است و نه خط؛ اشک است. و هر عبارتش ناله ای، ضجه ی دردی، فریاد عاشقانه ی شوقی!
    دکتر علی شریعتی

  • غرقه ی فریاد و خروش وجمعیتم،درختان برادران من اند و پرندگان خواهران من اند وگلها کودکان من اند و اندام هر صخره مردی از خویشان من است و نسیم قاصدان بشارت گوی من اند وبوی باران،بوی پونه،بوی خاک،شاخه ها ی شسته، باران خورده،پاک،همه خوش ترین یادهای من،شیرین ترین یادگارهای من اند.بی تو،من رنگهای این سرزمین را بیگانه میبینم
    بی تو،رنگهای این سرزمین مرا می آزارند
    بی تو،آهوان این صحرا گرگان هار من اند
    بی تو،کوه ها دیوان سیاه و زشت خفته اند
    بی تو،زمین قبرستان پلید و غبار آلودی است که مرا در خو به کینه می فشرد
    ابر،کفن سپیدی است که بر گور خاکی من گسترده اند
    وطناب گهواره ام را از دست مادرم ربوده اند و بر گردنم افکنده اند
    بی تو،دریا گرگی است که آهوی معصوم مرا می بلعد
    بی تو،پرندگان این سرزمین،سایه های وحشت اند و ابابیل بلایند
    بی تو،سپیده ی هر صبح لبخند نفرت بار دهان جنازه ای است
    بی تو،نسیم هر لحظه رنج های خفته را در سرم بیدار میکند
    بی تو،من با بهار می میرم
    بی تو،من در عطر یاس ها می گریم
    بی تو،من در شیره ی هر نبات رنج هنوز بودن را و جراحت روزهایی را که همچنان زنده خواهم ماند لمس می
    کنم.
    بی تو،من با هر برگ پائیزی می افتم.بی تو،من در چنگ طبیعت تنها می خشکم
    بی تو،من زندگی را،شوق را،بودن را،عشق را،زیبایی را،مهربانی پاک خداوندی رااز یاد می برم
    بی تو،من در خلوت این صحرا،درغربت این سرزمین،درسکوت این آسمان،درتنهایی این بی کسی،نگهبان سکوتم،حاجب درگه نومیدی،راهب معبد خاموشی،سالک راه فراموشی ها،باغ پژمرده ی پامال زمستانم.
    درختان هر کدام خاطره ی رنجی،شبح هر صخره،ابلیسی،دیوی،غولی،گنگ وپرکینه فروخفته،کمین کرده مرا برسر راه،باران زمزمه ی گریه در دل من، بوی پونه،پیک و پیغامی نه برای دل من،بوی خاک،تکرار دعوتی برای خفتن من،شاخه های غبار گرفته،باد خزانی خورده،پوک،همه تلخ ترین یادهای من،تلخ ترین یادگارهای من اند.
     دکتر علی شریعتی

  • من اکنون احساس می کنم ، بر تل خاکستری از همه آتش ها و امیدها و خواستن هایم ، تنها مانده ام.
    و اعماق آسمان ساکت را می نگرم . و خود را می نگرم . و در این نگریستن های همه دردناک و همه تلخ ،
    این سوال همواره در پیش نظرم پدیدار است ، و هر لحظه صریح تر و کوبنده تر که تو اینجا چه می کنی ؟
    امروز به خودم گفتم : من احساس می کنم ، که نشسته ام زمان را می نگرم که می گذرد . همین و همین
     دکتر علی شریعتی

  • نیایشی زیبا از بزرگ مرد اندیشه و ادب دکتر علی شریعتی
  • زندگی برادرانه در یک جامعه جز بر اساس یک زندگی برابرانه محال است چون در درون اقتصادی که رنج اکثریت برای اقلیتی گنج میسازد و بنیاد آن بر رقابت و بهره کشی و افزون طلبی جنون آمیز و حرص استوار  انسانها را به دو قطب متخاصم کنجور و رنجور تقسیم می کند و طبقه ای به وسیله طبقه دیگر استثمارواستخدام میشود و زندگی را آنگونه می سازد که بنی آدم همچون کرکسان حریص بر مرداری ریخته اند نمی توان  اخلاق ساخت

    دکتر علی شریعتی